از همیشه بیشتر شده ایانگار همه جا هستی در خوابدر رویاپشت پلک های منکافیست ببندم و محو شویماتماتمثل ابرهای بارانیروی سرزمینی ناشناخته ببارمثل نقشه ای که نمی دانمشهرها و دره هایش کجاسترودخانه هایشاز دل کدام قنات می جوشند همشهری هایش لحجه ی باران را بلدندکوه های بلند و مغروری کهمی دانمسرشان را بالا می گیرند و مرا کوچکمثل کوچه های گمشده ای که نمی دانند اسمشان رامن اینجا را نمی شناسمانقدر غریبه ام که گنجشک هایش نمی نشینند روی لب های پنجره امبا من حرف بزنمن از گذشته می ایمو زبان فردا رانمی دانم
برچسب: نویسنده: نرگس رحمانی تاريخ: جمعه 26 تير 1405 ساعت: 23:38